عقاب از شهر کلاغ ها پرید – ناصر حجازی

‏13 فصل، پیراهن تاج،عظمت، ظهور گلری افسانه ای، اعتماد در دروازه موج میزند اسطوره شدن،ترکیبی ازفروتنی وغرور، تکرار نشدنی، تمام نشدنی حتی پس از توطئه، حتی بعداز حذف ازتیم ملی پایانِ حجازی نبود،بازگشت به عرش، سر خم نکرد، نماد تاج بود،مکتبی برای کل زندگی بعد از مرگ هم پایان ناپذیر??
Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
توییتر
Share on whatsapp
واتساپ
Share on telegram
تلگرام
Share on print
پرینت
Share on email
ایمیل

خاطره ای بمناسبت یک دهه فراق؛
ناصرخان با همان غرور همیشگی از پله ها بالا می آمد به طبقه چهارم که رسید یکمرتبه(طبقه روابط عمومی) درب را باز کرد و روی اولین صندلی نشست سینه اش خس خس بدی داشت و رنگش پریده بود!به سرعت به او آب رساندم و جلوی صورتش نیم خیز شدم و شانه هایش را مالیدم

‏اندکی صبر کرد و آرامتر شد گفتم ناصر خان چرا با پله؟ نگاهی به من کرد و گفت مثل پیرمردها باید با آسانسور بروم؟حالم بده سرطان هم دارم اما هنوز زنده ام!
همان روز با ناصرخان و منصورخان در طبقه پنجم ناهار خوردیم ناصر رو به منصور کرد و گفت: منصور یادته با هم مسابقه چلوکباب خوری دادیم؟

منصور خان برقی به چشمهایش نمایان شد و با شعف گفت آره ناصر چقدر خوردیم… ناصر خان مکثی کرد گفت:
حالا بیشتر از یک قاشق نمی تونم بخورم منصور خان خشکش زد ولی سریع ادامه داد بسه دیگه ناصر بیا با هم مسابقه بدیم… منم قند داره میکشتم اما هستم خودتو لوس نکن بیا

‏آنروز ناصرخان خجالت کشید اما منصورخان پس از کلی خندیدن با ناصر به راهرو رفت سیگارش را روشن کرد و حسابی گریه کرد و دیگر آنروز با هیچکس حرف نزد.
«برگرفته از خاطره محمد سررشته داری»
روح ۲ اسطوره بی بدیل تاریخ تاج و فوتبال و ورزش ایران زمین شاد یادشان گرامی
نبودت یک دهه شد ناصرخان?

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x
P